بازشناخت هنرهای فضاوند / معماری، نقاشی، سینما

چهارمین دوره درسگفتارهای سالانه / زمستان 1395

در پی تبادل نظرهایی که اعضای "انجمن علمی فضای معماری نو ایران" و دانشمندان و پژوهشگران رشته‌های هنری طی ده‌ ماهه‌ی اخیر داشته‌اند، چنین مطلوب به نظر رسید که با عنایت به وضع کنونی جهان آکادمیک ما و نیاز‌هایی که برای تعالی آفرینش و بهره‌وری هنری پیش‌روی‌اند. انجمن می‌تواند به چندوچونِ هنرها بپردازد.
سنجش پیشینه‌ی پژوهش‌ها و بررسی‌های صورت‌گرفته‌ نشان‌می‌دهد که هرآینه دیدگاهی نو و مقیّد به شناخت‌شناسیِ ژرف‌نگر برای پرداختن به هنرها به‌میان‌آید، می‌تواند ـ ازجمله ـ به این نیازهای جامعه امروزی هنرجویان دانشمند پاسخ دهد:
یکم‌ـ شناخت‌شناسی فراگیر و به‌هنگامِ رشته‌های هنری، در گستره‌ی جهانی.
دوم‌ـ بازشناسی ریشه‌ها و گرایش‌های علمی‌ـ‌فنّی هنرهای هفتگانه.
سوم‌ـ نوآوری در چگونگی‌های شناخت ساختار هنرهای فعّال در جامعه‌ی کشور.
تکیه بر دست‌آوردهای علمی موجود و سنجش آن‌ها با شاخص‌های جهان‌بینی نو و نیز مقوله‌هایی که به‌ویژه پژوهشگران دانشمند طی چهارسال اخیر پی‌گرفته‌اند، به چگونگی تقرّب ما به موضوع کمک‌کردند و رهنمون ما برای تعیین و تعریف اصطلاح هنرهای فضاوند شدند. در این مهم، بارِ فضایی داشتن هنرهای هفتگانه، همانند درآمیختن مدام مفهوم فضا در ابداع‌ها و نظریه‌پردازی انسان‌ها، ممکن داشت که فضاوندبودن هنرها را به‌مثابه شاخصی اصلی و اساسی برشمریم و ـ از این دیدگاه ـ به بازشناسی مفروضات و مشخّصات فنّی‌ـ‌ساختاری آن‌ها بپردازیم؛ که این خود سخنی است نو.
هنرهای هفتگانه‌ای که به‌منظور ارائه‌ی سخنی متقن، پذیرای تحدید می‌شوند، بی اولویتی خاص، به گستره‌های آفرینشی سینما، نقاشی، معماری، نمایش، رقص‌های آیینی، مجسمه‌سازی و موسیقی می‌پردازند و پذیرای ارائه‌ی شایسته‌ترین سخن‌های متّکی بر سنجش جهانی در این گستره‌ها می‌شوند.
کم‌شمار نیستند نظرگاه‌هایی که وجوه تمایز زبانی‌ـ‌بیانی هریک از هنرهای هفتگانه‌ را جلوه‌ای از ذات یگانه‌ی آن‌ها می‌دانند. چنانچه بگوییم «آفرینش فضایی است»، «آفرینش هنری مقوله‌ای است فضایی» و «آفرینش فرآوردهای ناب، بی اتکاء بر داده‌های فضایی محقق نمی‌شود»، سخن ما، نیازمند سنجش و شرح و بسط خواهد بود. بنگریم که:
اول‌ـ چگونه است که آفرینشی هنری در گسترۀ هریک از این هفت هنر، خواهان محدودکردن خود با ابزارها، «نوسیون»ها و نیز مفهوم‌ها (اعم از انتزاعی و کاربردی) است تا نمایشی از خلوص خود در گستره‌ی همان هنر ارائه‌دهد. این، نکته‌ای قابل کاوش و نیازمند بسط و تجزیه‌وتحلیل نظری‌ـ‌علمی است.
دوم‌ـ چگونه است که همیشه و همه‌جا ـ حتی در محیط‌های آکادمیک‌ ـ سخن از یک‌دل و یک‌جان بودن هنرهای هفتگانه مطرح است امّا در زمینه‌ی یگانه‌دیدن هنرها، تلاشی که بتوان علمی‌اش خواند صورت‌نمی‌گیرد. همه‌جا با جوانانی هنرجو روبرو می‌شویم که در پی بسطِ فضای خاص خود هستند؛ اما این کار براساس ذوق صورت‌می‌گیرد و نه بر پایه‌ی نیاز (یا نیازهایی) علمی.
سوم‌ـ همیشه می‌توانیم این پرسش را به‌میان‌آوریم که چرا پژوهندگان این یا آن هنر ـ که خود نیز هنرمند توانند بود ـ الزاماً، ناپذیرابودن دخالت مستقیم معنایی‌ـ‌ابزاری هریک از هنرها را به‌مثابه یک اصل تلقی‌می‌کنند و بی اتّکاء بر ساختاری علمی برای پژوهش و شناخت، به تدوین «مقاله»، «گزارش» و یا «نظریه‌پردازی‌های رفیع» امّا سکتوریال و برخاسته از خاستگاه‌های فردی، می‌پردازند؟
نتیجه، چنان که پیدا است، دورماندن فضای پژوهشی هنرهای هفتگانه از دیدگاهی است که ما آن را «علمی» و در جهت شناخت‌شناسیِ تهی از پیش‌داوری‌ها و اتّکاء‌های سلیقه‌یی (هرچند سالم) می‌یابیم.
به راهی دگر باید رفت و به شیوه‌ای مقبول، راهی برای بینش علمی باید باز کرد!                                        

تلاش‌های نظری قابل‌توجهی، محیط‌های علمی‌ـ‌آکادمیک فعّال از دوران روشنگری تا امروز را بر آن داشته‌اند که گستره‌های هنری شناخته‌شده و فعّال انسان‌های عاشق بر هنرها را در رده‌ها‌ی متمایز قرار دهند ـ و با عنایت به رشد پیوسته زنده‌تر و نافذتر سینما، رشته‌های اصلی و اصیل هنر را به هفت محدود دارند.
این نکته که تا چه میزان این تفکیک یا تمییز هنرها معتبر است و می‌تواند در گستره‌های سرزمینی متمایز جهان ما مقبول دانسته‌شود، سرفصلی است که عجالتاً بار قراردادی‌اش را پذیرامی‌شویم تا مگر بتوانیم در پرداختن به مقوله‌هایی که اساسی‌اند و دگر، به غنای این گستره‌های هفتگانه بیافزاییم.
مجموعه پژوهش‌هایی که در این دوره از درسگفتار‌ها، به سخنان نو عنایت دارند، نه جویای نوآوری، بل پی‌گیر ژرف‌نگری در مقوله‌هایی هستند که از آغاز نمی‌خواهند نه «کلاس درس»‌ها را تزیین‌کنند و نه دنباله‌روِ پدیده‌ی جهانی‌شده‌ و روزمرّه‌ی هزاره‌ی ما را ـ یعنی «تقلیل هنرها و اندیشه‌ها» ـ باشند.
اندیشه‌پردازانِ این دوره‌ از درسگفتار‌های انجمن‌علمی، این‌بار، با آوردن پسوندی برای یک‌یک هنرهای هفتگانه و «فضاوند» خواندن آن‌ها، می‌خواهند پی‌گیرِ راهی مقبول و سازنده برای نظریه‌پردازان جوان‌تر شوند؛ جایی که واژه‌های «آفرینش» و «فضا» ابزار کاوش و سنجش آنان می‌شوند.
بنگریم به دو نهاده‌سخن (آکسیُم): «آفرینش، فضایی است» و «فضا، آفرینشی است».

«آفرینش» امری است آن‌چند ازلی که انسانی و آن‌چند متداول در سراسر زندگی جانداران که نمی‌توانیم برایش وجودی استثنایی قائل‌شویم و وقوع‌اش را امری غیرعادی تلقی‌کنیم. در این باره امّا، نکته‌های زیر قابل توجه‌اند:
-  هرگونه گزینشی که جانداران در محیط مصنوع خویش، برای فراهم‌کردن شرایطی مقبول خودشان صورت‌می‌دهند، سخن از آفرینش دارد؛ به‌دست‌دادن صورتی بهینه در چگونگی‌های شکلی و قراردادی و روزمرّه، آنگاه که از قاعده‌ها و رسم‌های روزمرّه و یا ارثی پیروی نمی‌کند، سخن از آفریدن محیط مصنوع و طبیعی دارد. هرگونه گزینش روی وضعیت اولیه‌ی دست‌آوردهای موجود (از جایگزینی و نحوه‌ی استقرار)، از ترکیب موجودیت‌های کالبدی تا رنگ‌گذاری و چگونگی‌های متظاهرشدن آن‌ها و نیز هرگونه نسبتی که اشیاء و آدم‌ها با یک‌دیگر به‌وجودمی‌آورند، بار آفرینشی دارد، در فضا محقق می‌شود و بر چندوچون آفرینشی اولیه‌ی آن  شرط‌گذاری می‌شود.
-  بازخوانی هرگونه رابطه‌ی کاربردی و محیطی و احساسی که هر جانداری (یا اگر بهتر بگوییم، هر انسانی) با ابزارهای زندگی برونی‌اش برقرار می‌کند، سخن از به‌وجودآوردن وضعیتی نو دارد؛ چه در جلو‌ه‌گری، چه در کارآیی، چه در بازآفرینی‌های احساسی و چه در نحوه‌ی استقرار آن ابزار در محیط اولیهّ یا اصلی‌اش. 
چنان‌که پیدا است، خواسته‌ای اولیه باید، تا چگونگی‌های کمّی و کیفی آفرینشی اولیه‌ی موجودیتی را وضعیتی دگر بخشد.
و اینچنین گذار از وضعیتی عادی به وضعیتی بهینه (یا دگر) به میان می‌آید. اقدام در این راه را می‌توانیم زاده‌ی خواسته‌های روزمرّه، روحیه‌ی نوپرداز و نیز نیازی انسانی‌ـ‌اجتماعی بدانیم که ـ هرسه ـ بار آفرینشی دارند و بی دگر خواستن و به‌صورتی دگر درآوردنِ چگونگی‌های استقرار هر آن‌چه در محیط هست، محقق نتوانند شد.
و این جا، خواسته‌ای آفرینشی با مقوله‌ی فضا رو‌به‌روی می‌آید.

فضا
فضا، وجود خارجی ندارد و در پی برقرارشدن رابطه‌ای میان دو یا بیش از دو چیز به‌وجود‌می‌آید. از فضا هنگامی سخن توانیم گفت که رابطه (یا رابطه‌ها)ی برقرار میان موجودات، توسط موجودی ذیشعور، بتواند بازشناخته شود.
سخن‌گفتن از فضایی‌بودن چیزی، هم زاده‌ی شعوری است متّکی بر سنجش و دریافت رابطه‌هایی که میان اشیاء و جانداران برقرارند و هم برآمده از سنجش‌هایی که سخن از جای آدمیان (یا جانداران متوجه و مقید به محیط) در محیط طبیعی یا مصنوع آنان دارد.
ذات رابطه‌یی‌بودن فضا، سخن از این خصلت نیز دارد که زمینه‌ای بکر برای دریافت یا بازشناخت موجودیت‌های کالبدی، نزد جانداران وجود دارد. این دریافت و شناخت آنگاه وجهی فعّال می‌یابد که نیاز به مداخله در وضعیت موجود به‌میان‌آید؛ این‌جاست که شاخص‌های فضایی اشیاء و انسان‌ها، رخ‌می‌کنند و برحسب خواهی نیاز و خواهی تمایل یا هوسی به هر نیت، میسورمی‌دارند که آدمیان «نقشی نو در اندازند» و فضایی را که می‌شناختند، دگر کنند.